|
به رسم پارازیتیمون، خداحافظ! خانوم ها، آقایون! امروز می خوایم برای موندگاری هرچه بیشتر خاطره های پارازیتیمون، مثل اون موقع ها که توی خونه امیدمون می کامنتیدیم، کامنت بازی کنیم! هر کسی می خواد با خاطره های پارازیتیش همراهیمون کنه، دستش بالا یعنی بکامنته! پ.ن. خواستم مدل نوشته های تازه وارد، توی خونه امیدمون بنویسم! + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 9:49 توسط فاطمه |
سلام. خوبین؟ چه خبرا؟ چی کار می کنین با گرما و بی آبی و بی برقی؟! ما کماکان با گرما دست و پنجه نرم می کنیم و در آخر نیز آن را می پیچانیم! (گرما را می گوییم!) از اونجایی که شاعر میگه "بیخیالی طی کن ... که زندگی دو روزه! _مصراع دوم رو نمیگم تا داغ دلتون تازه نشه!_" من برگشتم! این چند روزی که نبودم کشته مرده هام (!) داشتن خودشونو حلق آویز می کردن و عده ای هم هی تماس می گرفتند و بیت بالا رو می خوندن! (حالا کی شماره منو داره؟! برو پرتقال فروش رو پیدا کن!) خلاصه تصمیم کبری (یا صغری؟!) گرفتم که آمار خودکشی رو بالا نبرم و برگردم! *نقد و بررسی اتفاق های ورزشی چند ماه، هفته و روز گذشته! _آلمان قهرمان جام ملتها نشد و خیلی ضدحال خوردم! ولی همین کافی بود که آلمان، پرتغال رو زد و لادن ضایع شد تا دیگه اینقدر نگه "کریستین رونالدو!" (spellشو دستم نیست!) بابا رونالدو کیلویی چنده؟! میشائیل _جون( بالاک رو دو چشمی بچسب! _چرا سهمیه المپیک رو به هادی ساعی دادن؟! بیچاره یوسف کرمی، خیلی دلم واسش سوخت. حالا خوب بود که ساعی مصدوم هم بود! یوسف کرمی توی مصاحبهش با شبکه خبر، برنامه پارازیت (یاد پارازیت خودمون افتادم!) میگفت که 8-7 کیلو هم وزن کم کرده به خاطر بازی آخر. ولی بازی که برگزار نشد هیچ، سهمیه رو هم به یه ورزشکار مصدوم دادن! (با وجود اینکه واسه هاری ساعی احترام خاصی قائلم، ولی این انصاف نبود. اصلا ساعی نباید قبول می کرد.) _بالاخره بعد از چند هفته لعنتی که اوضاع کادر فنی و مربی پرسپولیس (نه پیروزی!) معلوم نبود؛ این دفعه حق به حق دار رسید و افشین قطبی برگشت تا خودش با دستاش، پاهاش، صورتش، حرفاش (!) پرسپولیس رو قهرمان آسیا کنه! حالا کجاشو دیدی؟ قهرمان جهان هم میشیم! (آرزو بر جوانان عیب نیست!) *حالا رادیو جوون! بعد از رفتن دکتر فیروزه ایمون، حامد جوادزاده، فرشید منافی (که خیلی قبلتر رفته بود!)، تموم شدن یک سبد ترانه و (چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه!) حالا نوبت به پارازیت رسید! پارازیتی که یه سال باهاش زندگی کردم. پارازیتی که همه عواملش رو دوست داشتم و دارم و خواهم داشت! (یاد کلاس زبان فارسیمون به شر!) همین چند ماه پیش بود (نیمه های بهمن 87) که با گروه 1+5 (من، لادن، سخر، فرنوش، تارا و نازی!) از مدرسه connect شدیم و رفتیم وبلاگ پارازیت! البته بعد از 40 دقیقه کامنتیدن توی وبلاگ، لو رفتیم! از روز بعد، خودم از خونه مون connect می شدم و می کامنتیدم و می چتیدم و ... (یاد اون روزا به خیر) چه بچه های باحالی بودن و هستن. منظورم اونایی هست که توی وبلاگ پارازیت بودن و من می شناسمشون! "نان-عشق-رادیو جوان (همیشه کرکره ها رو می کشید!)، شمیم (بالاخره اون چیزی رو که می خواست، واسش mail زدم!)، شازده کوچولو (وسواس داشت به اینکه توی پستای جدید بگه اول!)، IQ (درباره استاد خان جان چیزی نمی گم!)، فرشته (به خاطر اینکه دوستاش مطمئن شن خودشه، یه روز اسمشو کامل نوشت: فرشته توحیدی!)، حورا (معمولا وبلاگ واسش باز نمی شد و توی Messenger از همه کمک می خواست!)، M.Y (بیا Messenger تا بهت بگم!)، آقا پیام (قبل از پارازیت هم می شناختمش!)، آقا عماد (هروقت من بودم ایشون می خواستن برن و عکس این جمله!)، یه رادیویی (همیشه وارد می شود!)، کودک تابستان (نمی دانم به دیدار تازه امیدی هست یا نه!)، جعبه سیاه (من، میرم... ولی... برمی گردم. پس سلاااااااااام!)" دلم واسه تازه وارد تنگ میشه. واسه حرفای که می نوشت و می گفت: "بچه های خوبی باشین، دعوا نکنین تا برگردم!" یه روز که ما بیشتر حال و احوال می کردیم و زیاد کامنت نمی ذاشتیم، گفت: "بچه ها، اینقدر حرف نزنین. کامنت بذارین که تا آخر برنامه بی کامنت نمونیم!" فقط نمی دونم چرا اسم منو این شکلی می گفت: "فاطمه دهداران!" یعنی اینکه "ا" فاطمه رو خیلی می کشید، این طوری میشد: "فااااااطمه!" حالا به این شدتی که گفتم هم نه! یه خورده کمتر "فااااطمه!"!!! دلم واسه لورنس نبی اللهی، پیتر اسکندری، علی پاتر (همون هری پاتر!)، انوشه گلم، آقا سعید، رضا آفتابی (اجرای پارازیتشو واقعا دوست داشتم.)، خانم شایان، عصمت باپیران و... تنگ میشه. داستان پارازیت رو که آقا عماد توی وبلاگ پارازیت نوشتن و تازه وارد توی برنامه خوندش: "همه چيز آماده بود تا مدير شبكه براي بازديد و تاييد برنامه جديد ،كه هنوز اسمش هم معلوم نبود تشريف بيارن آري فرزند ، بدين گونه بود كه ، فرزندي ديگر ،در شبكه جوان راديو متولد شد، به نام( پارازيت) چند ماه پیش خونه امیدمون (وبلاگ پارازیت) رو ازمون گرفتن و حالا خود پارازیت! انوشه که توی وبلاگش نوشته: "پارازیت فقط یه خورده تغییر می کنه! و تموم نمیشه و آیتم های جدیدی بهش اضافه میشن." ولی من پارازیت قبلی رو می خوام، با وجود اینکه این اواخر یه خورده لوس شده بود، ولی مثل فبل 10 تا دوستش داشتم! دلم واسه "کاتب العدبای پارازیتی" که یه چیزایی رو می نوشتندند و گوینده ها می خواندندند (!) یه ریزه میشه! واسه این آیتم: نگاه می کنم، نمی بینم گوش می کنم، نمی شنوم. ... این شعری رو که لیلی گلدیس (همون تازه وارد خودمون!) یه روز، آخر برنامه خوند رو خیلی دوست دارم. فکر می کنم شعر خودش بوده، معمولا نوشته های آخر برنامه رو خودش می نوشت. اینم شعر خوشگلش: "باران می بارد باران می بارد باران می بارد و زمین فریاد می زند من چتر نمی خواهم!" بعد از تموم شدن برنامه به رسم پارازیتی باید می گفتم: سلام، ولی واسه اولین بار گفتم: خداحافظ! بعد از تموم شدن پارازیت، به رسم پارازیتی باید می خندیدم ولی گریه م گرفت! (اصلا هر کسی که چهارشنبه، 19 تیر 87 گریه نکرد که پارازیتی نبود، بود؟!) دوباره داره دلم می گیره، پس خداحافظ! پ.ن1. ببخشید که این پست، اینقدر طولانی شد. دست خودم نبود. حالا که همه حرفام رو نوشتم احساس می کنم آروم تر شدم. پ.ن2. متن این پست رو 21 تیر نوشتم، ولی به خاطر کمبود اوقات فراغت و صد البته تورم اقتصادی (چه ربطی داشت به کارت اینترنت؟!) همون روز آپ نکردم! پ.ن3. روم به دیوار، کنکور من از امسال شروع میشه! (مامااااااان!) واسه همین کمتر میام نت تا درس عبرتی باشد برای کوچکترها! (البته زیاد این حرفم رو جدی نگیرین!) پ.ن4. حالا که یه بار دیگه این متن رو می خونم، میبینم که چه قدر قاطی نوشتم! بذارین به حساب دلتنگیم واسه پارازیت و ...! یه سر به وب فرشته بزنین. اونم واسه پارازیت نوشته: پ.ن5. به رسم پارازیتی سلاااااااام! + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 9:40 توسط فاطمه |
"نویسنده: یکشنبه 16 تیر1387 ساعت: 23:25 سلام فاطی جونی خوفی _فرشته گلم، جون خودم اصلا حوصله آپ کردن ندارم. آپ کردنم نمیاد! پ.ن1. این روزا... بیخیال! پ.ن2. اینا رو نوشتم تا اگه کسی سراغمو می گیره، بدونه که هنوز زنده م و نفس می کشم... پ.ن3. شاید تا یه مدت نیام. + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 9:27 توسط فاطمه |
یه سلام به همه بروبچز پشت کنکوری، روی کنکوری و بعد کنکوری. (فعلا این سه حالت واسه کنکوری های عزیز ثابت شده! کسایی که می خوان کریستف کلمب بازی در بیارن، حالت های دیگه رو بگن!!!) خب دیگه، خوبین؟ چه خبرا؟ کنکور چه طور بود؟ شیر هستین یا روباه؟! (بی ادب، خر به معنی خردمند هست!) دیگه کنکور رو دادی و حالا برو عشق و حال کن. سوییچ ماشین پدر گرامی رو به طرز ماهرانه ای بردار و از خونه برو بیرون. می دونم که بعد از یه سال دوری از ماشین، بازم پشت ماشین نشستی و داری حالشو می بری! ولی این قدر بی جنبه بازی درنیار که ملت فکر کنن عقده ای شدی! ماشین رو از توی کوچه به سلامت بردی توی خیابون و حالا هی گاز بده... گاز بده... گاز بده (جو گیرهای عزیز، مثل فرشید بخونین!) رسیدی سر چهارراه و وقت اینه که دستی رو بکشی و یه حالی به خودت بدی! آهاااااای، چی کار می کنی؟! چرا از توی حیاط خونه مردم سر در آوردی؟! چند دغعه باید بهت بگن مثل ...بوووووق... گاز نده؟! (من معذرت می خوام!) حالا گریه نکن، تا بیشتر از این گند نزدی برو خونه تون! (خونه شون، خونه مون!!!) توی خونه، با گردن کج میری پیش بابات! سـ...سـ...سلام بابا! داشتم راه خودمو می رفتم که یه ... (ماشینی که توی همه تصادفا مقصره!) زد به ماشین و فرار کرد!!! بابات: مطمئنی که تو نزدی به اون؟! _آره ه ه ه ه، صد در صد مطمئنم! بابات: آخه بچه، من به تو چی بگم؟! (جریان خانوادگی شد و دیگه ما کاری نداریم!) یه خسته نباشید به کنکوریای گل: محبوبه جون (همون لحظه تنهایی!)، آزاده جون (آزی معروف!)، آقای م.الف ) ( morina sunson!، مژگان خانوم گل (خودم که میشناسمش کافیه!)، هانی خانوم عرفانه اینا (چه زود پسر خاله میشم؟!)، سمیه (دوست غیابی خودم!!!)، دنیا (آبجی بزرگه لادن و محمد!). دیگه اسم کنکوریای خاص، به طور خاص (!) یادم نمی یاد!!! سازمان حمایت از کنکوری های خاص! تا توی این گرمای 40 درجه ذوب نشدم بصدا! (همون بکامنت قبل!!!) + نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 19:41 توسط فاطمه |
توی اولین پست نوشتم "اینجا هههههههههههفت ترانه" و انوشه خانوم میرمجلسی واسه م کامنتید و گفت یه وب ... (بذارین نوشته خودشو واسه تون بذارم!) نویسنده: پنجشنبه 28 تير1386 ساعت: 15:48 مبارکه! امیدوارم موفق باشی...راستی یه وبلاگ هفت ترانه اییه دیگه هم داشتیم ها! دیدی؟ از اونجایی که کریستف کلمب بودن من ثابت شده، وب 7 ترانه شیوای گلم (از نوع شوق) رو پیدا کردم. البته وب شیوا هم حالا اسمش عوض شده. اسم وب شده "رسانه برتر" هر پنج شنبه رو به عشق 7 ترانه می گذروندم تا اینکه 6-5 هفته بعد از وب نویسی، یه صدایی از 7 ترانه پخش شد که رضا آفتابی اسم اون صدا بود! (او و و و و و و و و و ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه!) اون موقع بود که گوشی رو گرفته بودم دست و هی SMS (همون پیامک خودمون. خودتون. خودشون!) می فرستادم ولی نه خیر، این آق رضا آفتابی دیگه اومده بود. بگذریم، واسه 7 ترانه چه گریه ها که نکردم. چند روز بعد نوشتم "همه چیز بجز رادیو!!!" هر چیزی به ذهنم می رسید رو می نوشتم و خوش بودیم و هستیم و خواهیم بود. حالا که یه سال از بودنم باهاتون می گذره، خوشحالم (خوشحالید، خوشحالیم) که باهاتون بودم (بودید، بودند) و دوستای خیلی خیلی خیلی خیلی خوبی پیدا کردم، که اونی که خاطرش خیلی خیلی واسم عزیزه "نان پارازیت" هست. (اسم بقیه دوستان رو نمی گم، آخه چشم می زنین!) اینقدر گفتم و گفتم که بگم بابا تولد وبم مبا ا ا ا ا ا ا ا ر ک ک ک ک ک! با اجازه صاحبش و با کمی تغییر (!)، هفت هشت تا نقطه!!! + نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 10:20 توسط فاطمه |
|